آوارگی در جوار «شقایق»، بعد از 54 سال زندگی آبرومند!/ دختر دانشجویم پیام داده که مامان؛ ما داریم دق می کنیم!


اشک از زیر عینکش لیز می خورد و صورتش را خیس می کند؛ دستش را درون کیفش می برد و موبایلش را بیرون می آورد و می گوید: «خودت نگاه کن؛ دختر بزرگم که دانشجو است برایم پیامک زده که مامان ما داریم دق می کنیم!»

به گزارش خنج کهن، سوژه این گزارش تلخ است؛ بسیار تلخ؛ و هنگامی که قرار باشد تو در گزارشت، موضوعی تا این حد دردناک همچون آوارگی خانوده ای آبرودار، آن هم در سن 54 سالگی را روایت کنی، مجبوری به همین مقدمه کوتاه بسنده کنی:
(شاید روزی که سهراب نوشت «تا شقایق هست زندگی باید کرد»، فکرش را هم نمی کرد که روزی «پارک شقایق شیراز»، نه امیدبخش یک زندگی، بلکه نظاره گر آوارگی خانواده ای آبرودار باشد!)

آری؛ تلخی خبر آوارگی و چادرنشینی خانواده ای که تاکنون دست نیاز به سمت کسی دراز نکرده، و نوشتن از جایی که حرف از شرافت و انسانیت یک خانواده در میان باشد، نیازمند مقدمه گویی نیست. باید خیلی زود به سراغ اصل مطلب رفت: همیشه دیدن چادر در پارکها  حضور یک مسافر را که برای تفریح به شهری عزیمت کرده در ذهن متبادر می کند، اما این بار در چادر قصه ما، هیچ خبری از مسافرت و شادی نیست؛ بلکه قصه مردی را روایت می کند که صاحبخانه وسایلش را بیرون ریخته و او هم برای فرار از طعنه های دوست و آشنا و از سر آبروداری، به دیوارهای آجرنمای یک خانه در جوار پارک شقایق پناه آورده است تا رنگ زندگی اش مانند رنگ چادر مُندرسی که در آن مخفی شده بی رمق باشد!

به پارک شقایق می روم تا از وضعیت این خانواده گزارشی تهیه کنم و داد مردم را در این بیدادی ها، به گوش مسئولان و اهلش برسانم. در هیاهوی پررفت و آمد پارک و در پشت تمام درختان و چمن های آب خورده، جدول های پر از گل، گرمای شدید هوا، خنده های کودکان و تجمع مردان سالخورده که هریک رنگ و بوی زندگی را می دهد، از رهگذاران و کارگران عمدتا سالخورده حاضر در پارک آدرس خانواده ای را می پرسم که چادرنشین پارک هستند.

در میان صدها اتفاق روزمره پارک، آنچه که  بعد از گذشت 2 هفته هنوز هم از نظر کارگران فضای سبز و رهگذران خیلی عجیب به نظر می رسد، وضعیت زنی است که با همسر خود 10 روزی می شود که در کنار وسایل تلنبار شده و در یک چادر مسافرتی، در گوشه ای از پارک گوشه عزلت گرفته اند و فقط زنده هستند تا زندگی کنند. هر کدام از رهگذاران قصه ای از این جریان را برایمان تعریف می کنند؛ یکی می گوید این دنیا نامرد است و دیگری می گوید عجب صاحبخانه ی بی مروّتی داشته؛ و آن یکی هم می گوید خدا به داد دل مادر و پدر این خانواده برسد که در این سن آواره پارک شده اند و چادر نشین! اما آن چیزی که همه بر آن تاکید می کنند این است که صاحبخانه وسایل آنها را به بیرون ریخته است.

دیدن مبلمان های روی هم تلنبار شده، اجاق گاز، یخچال، کمد و خلاصه لوازمی که در تنهایی پارک و پشت دیواری گذاشته شده اند، در کنار یک چادرکوچک رنگ و روباخته، نشان می دهد به سراغ یک خانواده آبرودار رفته ام. همه چیز رنگ رنج و خاک به خود گرفته است و یک سهل انگاری ساده، روی بد زندگی و تلخی آن را به پدر 54 ساله و این خانواده 5 نفره نشان داده تا سقف خانه اشان را به اندازه یک چادر رنگ پریده و مُندرس تغییر دهد.

مرد داستان ما حالا مجبور است بجای زندگی در کمال عزت و احترام و در زیر سقف خانه مِلکی خود، متلک ها و تنه های برخی رهگذاران پارک را تحمل کند؛ آنجا که می گویند: «اسباب و وسایلت را جمع کن و از اینجا برو؛ زیبایی پارک را به هم زده ای». و مرد هم به ناگاه سر به زیر می اندازد و با بغض در گلو می گوید آرام با خود زمزمه می کند: به راستی سهم من از زندگی همین است؟! در مسیر رسیدن به چادر بارها خودم را نهیب می زدم که با سوالهایم باعث رنجشان نشوم. به چادر نزدیک می شوم و با سلام مرد و زن را متوجه حضور خودم می کنم. درب توری چادر کنار می رود و مردی میانسال جواب سلام را می دهد و با نگاه های کنجکاو علت حضورم را می پرسد؟ خودم را معرفی می کنم؛ در همین حین زنی از چادر به بیرون می آید و دستش را به سویم دراز می کند. بعد از احوالپرسی، بر روی چمن های بیرون از چادر، کاغذ و قلمم را برای نوشتن یک رنج نامه دیگر بیرون می آورم تا قصه را از زبان مرد خانواده بنویسم؛ اما نگاه پر از نگرانی زن حواسم را به خودش جلب می کند؛ ترجیح می دهم دستگاه ضبط صوت را به سمت مادر خانواده بگیرم تا شروع به صحبت کند؛ باشد که با این درددل ها قدری آرام شود.

از همان ابتدا می گوید: «مبادا عکس و نامی از ما در روزنامه درج کنی! فرزندانم نمی دانند 10 روز است ساکن پارک هستیم؛ فکر می کنند در یک انبار وسایلمان را نگهداری می کنیم و در خانه یکی از فامیل ها شب را تا صبح سپری می کنیم». خیالش را راحت می کنم که نام و عکس هایشان در نزد سبحان محفوظ خواهد ماند.

بدون مقدمه می پرسم چه شد که کار به اینجا رسید؟ به چادر و وسایل زندگی اش اشاره می کند و می گوید: «روزی که صاحبخانه خودم و فرزندانم را بیرون کرد، من را مورد ضرب و شتم قرار داد؛ تا 2 روز در به در و آواره بودیم؛ حس می کردم  تمام درب های دنیا به رویم بسته شده، اما نمی گذاشتم 3 فرزندم با دیدن اشک هایم دنیا را تمام شده ببیند. آخر آنها جوان هستند و هزار آرزو به دل».

باز سوالم را تکرار می کنم: چرا کار به اینجا کشید؟ می گوید: «ما صاحب خانه و مغازه و ماشین و زندگی بودیم؛ اما به یک باره همسرم ورشکست شد و کم کم مجبور شدیم همه چیزمان را بفروشیم و اجاره نشین شویم. مدتی قبل و زمانی که می خواستیم با صاحبخانه که پیرمردی سالخورده بود قول نامه را امضا کنیم، به اصرار او پول رهن را  که مبلغ 15 میلیون تومان بود، به صورت دستی به وی دادیم. پیرمرد می گفت کارت بانکی من نزد دخترم است و اگر پول را به حسابم واریز کنید، خرجش می کند. ما هم پول را به صورت دستی دادیم و بعد در بنگاه قولنامه را امضا کردیم؛ ولی بعد از گذشت 11 ماه اجاره نشینی، آن پیرمرد فوت کرد و همان وارثان صاحبخانه، از ما به دلیل پرداخت نکردن رهن شکایت کردند! ما هم که به جز قول نامه بنگاه، سند و مدرک دیگری نداشتیم که نشان دهد پول را به صورت دستی پرداخت کرده ایم؛ به همین دلیل دادگاه رای به تخلیه خانه داد و سهم ما بخاطر یک اعتماد بیجا، آوارگی شد».

وقتی می پرسم پس  فرزندانت کجا هستند؟ دیگر بغض امانش نمی دهد و لبش شروع به لرزیدن می کند؛ قطره های اشک است که از چشمانش سرازیر می شود؛ دست بر روی صورتش می گذارد و می گوید: «بخدا آبرو دار هستیم؛ فرزندانم در منزل یکی از فامیل ساکن هستند و اطلاعی ندارند که من و پدرش در کنار وسایل منزل  شب ها را تا صبح در پارک سپری می کنیم. به آنها گفتیم در یک انباری از دوستان پدرت در کنار وسایل هستیم».

با دستان لرزانش اشک های زیر عینکش را پاک می کند تا بتواند از قصه پر درد این روزهایش بگوید. مدام در صحبت هایش این نکته را متذکر می شود که نامی از خودم و شوهرم نبرید، ما آبرودار هستیم و اگر زمانی کسی از فامیل متوجه این آوارگی و چادرنشینی ما در پارک شوند، این را می کنند چوبی و بر سر فرزندانمان می کوبند. ما تا به حال نگذاشتیم در کم و کاستی های زندگی، کسی نگاه ترحم آمیز به فرزندانمان داشته باشد و آنها را تمسخر کند؛ حتی از وقتی که شوهرم بدهی به بار آورد و ورشکسته شد، خودم هم سر کار رفتم تا دستمان جلوی کسی دراز نباشد.

نگاهم را به سمت مرد می چرخانم؛ روی زمین نشسته و تمام وسایل درون جیبش را به روی چمن ها ریخته؛ به دنبال نامه پزشکی قانونی است تا صحبت های همسرش در خصوص کتک خوردن از صاحبخانه را تایید کند. کاغذهای درون جیبش هم مانند زندگی اش از هم گسیخته است! سعی می کند تکه کاغذهای پاره شده را در کنار هم قرار دهد تا مبادا گمان کنم دروغ می گویند. زن دستانش را به سمتم دراز می کند و می گوید: «لرزش آن را می بینی؟ از آن شب کابوس وار دچار تپش قلب شده ام و دستانم شروع به لرزش کرده است». این لرزش ها نشان می دهد زلزله ای که به زندگی اش افتاده هنوز تکانه هایش ادامه دارد.

سعی می کنم آرامش کنم؛ با حرکت گربه از روی مبلمان، زن می ترسد؛ به عقب می رود و دوباره می زند زیرگریه! می گوید: «من زنی نبودم که گربه در وسایلم خانه کند و من تنها نظارگر آن باشم! آرزوها داشتنم برای خودم، دختران و پسرم...» اما حرکت گربه که بدون ترسی در میان مبلمان ها لم داده است و از این مبل به آن مبل حرکت می کند، نشان می دهد که گربه فهمیده است آوارگی این خانواده آبرومند گم خواهد شد در نگاه های کلان دستگاه های حمایت کننده یا سرخط خبرهای فیش های حقوقی و آتش سوزی ها و ...

مرد می گوید زنم از گربه می ترسد و شب تا صبح در چادر می نشیند؛ خودم هم تا صبح در پارک راه می روم تا وسایلمان را نبرند یا آسیبی به آن نزنند. زن در تکمیل صحبت های شوهرش می گوید: «تبخال های روی لب و بینی ام را می بینید؟ از ترس و استرسی است که این چند وقت چادرنشینی کشیده ام و خواب ندارم». از او می پرسم چند وقت است که دخترها و پسرت را ندیده ای؟ دیگر گریه امانش نمی دهد و بر روی زمین می نشیند؛  انگاری با این سوال به دلش چنگش زده باشم، اشک از زیر عینکش لیز می خورد و صورتش را خیس می کند؛ دستش را درون کیفش می برد و موبایلش را بیرون می آورد و می گوید: «خودت نگاه کن؛ دختر بزرگم که دانشجو است برایم پیامک زده که مامان ما داریم دق می کنیم! تو را به خدا زودتر یک خانه اجاره کنید، دیگر طاقت این آوارگی و سربار کسی شدن و دوری از شما را نداریم».

مرد که تازه از جریان این پیامک باخبر شده، دست بر روی سرش می گذارد و با چرخاندن سرش به گوشه دیگر پارک، نمی خواهد کسی اشک هایش را بیند. نگاهش بر شهربازی گوشه پارک خیره می ماند و با خود مرور می کند که بازی روزگار چه بلایی بر سر او آورده است! در حالی که بر روی چمن ها، چمپاته زده وارد صحبت می شود و می گوید: «شبی که داشتیم وسایل را درون ماشین بار می کردیم تا به پارک بیاوریم، پسرم هم اصرار داشت تا ما را همراهی کند و در جا دادن وسایل در انبار خیالی دوستم کمک کند! راننده ماشین از جریان بی خبر بود  و گفت پسرجان ساعت 12 شب کجا میخواهی بیایی؟ پارک خطرناک است! این جمله راننده مانند پتکی بر سرم فرو آمد؛ نمی دانستم چطور قضیه را جمع کنم؟ بلافاصله در نگاه متعجب پسرم که پرسید پارک؟ گفتم انبار کنار پارک منظورش است پدرجان».

زن آهی بلند می کشد؛ نگاهی به مردش و بعد به آسمان می اندازد و و در حالی که دستی بر روی قلبش دارد، می گوید: «روزی در جبهه های جنگ در سقز و بانه و سردشت و اهواز و آبادان حضور داشت؛ اما حالا روزگار خودش و زندگی اش آوارگی و چادر نشینی است.» مرد با نگاهی معنا دار به همسرش گوی صحبت را از او می گیرید و می گوید: «جنگیدم نه بخاطر اینکه بعدش دنبال سهم خواهی باشم؛ جنگیدم بخاطر حفاظت از ناموسم و خاک!» بعد رو به من کرده و می گوید این قضیه را رها کن؛ من هیچگاه به دنبال سهم خواهی نبودم و نیستم.

مرد خودش را به درون چادر می کشاند تا بتواند در درون چادر تکیه گاهی هر چند لرزان پیدا کند. بعد از رفتن به چادر و دور از چشم همسرش می گوید: «من پدر هستم. برایم تحمل این وضعیت در جلوی چشمان همسرم خیلی سخت است. قصد گدایی ندارم، تنها از مسئولین توقع دارم با دادن یک وام برای رهن خانه آبرویم را در پیش چشمان زن و بچه ام نگه دارند.» می گوید سالم هستم و توان کار کردن دارم. شغلم هم رانندگی ماشین سنگین است؛ اما چرخ روزگار زندگی ام را له کرده و یک ورشستگی ما را تا چادرنشینی کشانده است و حالا هم مجبور هستم بالای سر وسایل بنشینم و از کار هم بیکار شوم». زن که طاقت دیدن حال زار و نزار شوهرش را ندارد، می گوید: «من هم 5 سال است که در یک مغازه کار می کنم. به چند بانک برای گرفتن وام مراجعه کردم، اما می گویند ضامن معتبر با فیش کسر از حقوق می خواهیم. اما من که کارمند نیستم؛ یک کارگر ساده ام و راه به جایی ندارم. تنها پولی که الان داریم درآمد ماهیانه من است و تا زمانی که نتوانیم منزلی رهن کنیم، شوهرم هم نمی تواند به سر کار برود. چرا که روزها باید در پارک از وسایلمان مواظبت کند تا از گزند دزدها در امان بماند».

زن که دیگر طاقت دیدن زندگی و مردش را در پارک ندارد بر روی زمین و کنار اجاق گاز می نشیند و سرش را بر روی زانو می گذارد و  می گوید: «چند روز پیش برای اینکه دخترم متوجه نشود کجا هستیم و نشان دهم به دنبال پیدا کردن خانه ای برای رهن هستم، با او در کنار یک بنگاه املاکی قرار گذاشتم. در بنگاهها به بهانه ی اینکه این مورد رهنش زیاد است و آن یکی مورد الان تخلیه نیست و خانه دیگر مسیرش از محل کار من دور است و ... خیال دخترم را راحت کردم که به دنبال خانه هستیم تا جگرگوشه ام کمی آرام بگیرد!» حرفش را ناتمام می گذارد و با نگاهی به شوهرش می گوید: «آیا دستی پیدا می شود که راهی برای  نجات ما پیدا کند؟»

مرد می گوید: «خیلی ها می آیند و از سر کنجکاوی علت حضور ما را می پرسند. بعد هم وعده کمک خیرین را می دهند و می روند؛ اما هیچ خبری نمی شود. شهرداری هم که از همان روزهای اول به ما مهلت چند روزه داد تا پارک را تخلیه کنیم! اما ما جایی نداریم که برویم».
شاید نفر بعدی ما باشیم!

و این داستان تلخ همچنان ادامه دارد؛ اما آن چیزی که در این رهگذر نباید فراموش شود این است که مرد آبرومند قصه ما، تاوان سنگینی را بخاطر یک سهل انگاری و اعتماد بیجا پرداخته است؛ این در حالی است که این اتفاق ممکن است برای هر کدام از ما در شرایط اقتصادی امروزه رخ دهد. آیا آوارگی و بی خوابی، حق مردی است که یک عمر زندگی را با آبرو سپری کرده است و آیا سهل انگاری این مرد، باعث سلب مسئولیت از نهادهای حمایتی می شود؟ فراموش نکنیم که حرکتی باید کرد؛ قبل از آنکه دیر شود ...

منبع: سبحان


افراد خیر و مدیرانی که قصد کمک به این خانواده شیرازی را دارند می توانند با شماره 07132341115 دفتر روزنامه سبحان تماس بگیرند.


 


۴ شهريور ۱۳۹۵