دوران اسارت مانند دانشگاه بود/ بهترین خاطره ام در دوران اسارت، زیارت کربلا است


یوسف مهدوی از برادران اهل سنت خنج می باشد که در عملیات "نصر 3" به اسارت نیروهای دشمن درآمد و 26 ماه از دوران زندگی خود را در زندان های عراق سپری کرد.

به گزارش خنج کهن، گفتگوی ما با فردی است که سنبل ایستادگی شد. رفت تا از خاکش، وطنش و ناموسش دفاع کند. 26 ماه از شیرین ترین دوران زندگیش را در اسارت سپری کرد و زیر شکنجه نیروهای عراقی سرخم نکرد و مایه عزت و سرافرازی شهر و دیار خود شد.

یوسف مهدوی از برادران اهل سنت خنج بوده که در سال 1346 در این شهر متولد شد؛ 19 ساله بود که به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و حدود 21 ماه در مناطق عملیاتی شرهانی و زبیدات عراق در حال ﻣﺄموریت بود. در عملیات "نصر 3" به منظور ضربه زدن به نیروهای دشمن حضور داشت تا اینکه در تاریخ 26 تیرماه 1367 در خط زبیدات در سن 20 سالگی به اسارت نیروهای دشمن درآمد و به عنوان تنها آزاده شهرستان خنج لقب گرفت.



26 مردادماه، سالروز ورود آزادگان عزیز به میهن اسلامی، بهانه ای شد تا گفتگویی با ایشان داشته باشیم و از او خواستیم تا از روزهای سخت اسارت برایمان بگوید.


بهترین و بدترین خاطره دوران اسارت خود را بگویید.

خاطرات زیادی از دوران اسارت دارم، اما دو مورد از بهترین آنها این است. در تیرماه سال 1368 به ما اعلام کردند که می توانید به زیارت مرقد مطهر امام حسین (ع) در کربلا برویم. زیارت کربلا از آرزوهای دیرینه اسرا بود.

خاطره خوب دیگر زمانی بود که از طریق تلویزیون عراق اعلام کردند که اولین گروه از اسرا تبادل خواهند شد و به ایران بازخواهند گشت. بنده هم در قالب گروه یازدهم آزاد شدم. آزادی ما هم به این صورت بود که در تاریخ 4 شهریور 1369 ساعت 3 بعد از ظهر از اردوگاه تکریت به سوی مرز خسروی حرکت و ساعت 3 نیمه شب به مرز رسیدیم و وارد خاک ایران شدیم. نکته جالب این بود که با اینکه ساعت 3 نیمه شب بود، اما جمعیت زیادی برای استقبال به مرز آمده بودند و این استقبال از مرز خسروی تا شهر باختران کرمانشاه ادامه داشت.

در مورد بدترین خاطره دوران اسارت هم، با اینکه لحظه به لحظه آن دوران خاطرات تلخ بود، اما یکی از بدترین آن، لحظه به اسارت درآمدن تا رسیدن به اردوگاه اسرا بود. عملیات ساعت 5:45 صبح 21 تیرماه در گرمای شدید خوزستان آغاز شد و تا عصر به طول انجامید. پس از به اسارت درآمدن در ساعت 6 عصر، ما را سوار کامیون کردند و به سمت عراق بردند. مسافت زیادی طی کردیم و نیروهای دشمن هیچ آبی به ما ندادند. در بین راه، خودرویی که بنده نیز در آن بودم در ماسه بادی گیر کرد. شب بود و تشنگی خیلی زیادی داشتیم. دو نفر از همرزمانم در اثر تشنگی شدید به شهادت رسیدند. تا صبح در همان ماشین ماندیم و عراقی ها حتی جرئت نمی کردند ما را پیاده کنند و جهت هل دادن ماشین از ما کمک بگیرند. شب بسیار سختی بود. تنها امیدمان این بود که شاید در آسمان ابری نمایان شده و باران ببارد و ما بتوانیم لب های خود را خیس کنیم.


در طول مدت اسارت، با خانواده خود نیز ارتباط داشتید؟

از طریق سازمان صلیب سرخ جهانی، هر دو ماه یک بار به اسرا سرکشی می نمودند و ما از طریق آنها نامه می فرستادیم به ایران و در این نامه فقط حق نوشتن چند سطر داشتیم و فقط می توانستیم بنویسیم که حالمان خوب است.


از شکنجه های دوران اسارت بگویید.

در دوران اسارت شکنجه های مختلفی تجربه کردیم که خیلی از آنها قابل بیان نیست. یکی از این شکنجه ها که از آن به عنوان "کمد پذیرایی" نام می بردند این طور بود که نیروهای عراقی هر فردی را که به هر دلیل قصد شکنجه او را داشتند (البته این شکنجه شامل همه اسرا می شد)، او را به جلوی کمد می بردند. در آن کمد، انواع و اقسام کابل های گره کرده، باتوم، کیسه هایی شبیه کفش که ته آن پر از میخ بود و با آن به بدن ضربه می زدند و حتی اتوی برقی وجود داشت. از فرد می خواستند که به انتخاب خود هر کدام از ابزارات شکنجه را که تمایل دارد انتخاب کند و دقیقاً می گفتند: بفرما و یکی را انتخاب کن تا ما تو را شکنجه کنیم!

عکس العملتان در برابر شکنجه ها چه بود؟

تنها کاری که می توانستیم انجام دهیم سکوت بود. زیرا اگر شلوغ کرده و فریاد می زدیم، آنها بیشتر ما را شکنجه می دادند. ما آنقدر سکوت می کردیم تا بالاخره آنها خسته شده و رهایمان می کردند.




از دوران اسارت با چه عنوانی یاد می کنید؟

در کنار تمامی سختی ها، شکنجه ها و آسیب ها، از دوران اسارت به عنوان "دانشگاه" می توان یاد کرد. دانشگاهی جهت یادگیری خیلی چیزها؛ افرادی بودند که سواد خواندن و نوشتن نداشتند اما در دوران اسارت، خواندن و نوشتن یاد گرفتند. کلاس های قرآن، زبان انگلیسی، زبان فرانسوی و ... . اکثر اسرا با شرکت در این کلاس ها، قرآن و زبان انگلیسی یاد گرفتند. البته این را هم اضافه کنم که تمامی این کلاس ها به طور مخفیانه و توسط خود اسرا تشکیل می شد.


منافقین جهت جذب نیرو به اردوگاه آمدند.

در یکی از روزهای اسارت، گروهی از منافقین به همراه معاون مسعود رجوی برای اینکه اسرا را به گروه خود دعوت کنند و آنها را جذب خود کنند، به اردوگاه آمدند. زمانی که متوجه حضور آنها شدیم، به همراه سایر اسرا تظاهرات کردیم و شعارهایی علیه منافقین و مسعود رجوی دادیم و اردوگاه را حسابی به هم ریختیم و نگذاشتیم منافقین در بین ما سخنرانی کنند. نیروهای دشمن نیز تعداد زیادی از ما را به عنوان شورشگر به اردوگاه دیگری منتقل کردند. در حین جابجایی به اردوگاه دیگر و پیش از سوار شدن بر اتوبوس، باید از هفت درب عبور می کردیم. قبل از هر درب نیز گروهی از بعثی ها با کابل و باتوم به جان اسرا می افتادند.

به اردوگاه دیگر که رسیدیم و پس از استقرار، حاج آقا ابوترابی را به آنجا آوردند و به او گفتند این افراد شورش کرده اند و از او خواستند که اردوگاه را آرام کند. با دیدن حاج آقا ابوترابی، دردهای ناشی از کابل و باتوم را فراموش کردیم. حاج آقا ابوترابی بین اسرا از احترام خاصی برخوردار بود. عراقی ها نیز به او احترام می گذاشتند.


عراقی ها در غذا تاید می ریختند!

نیروهای دشمن به روش های مختلف ما را اذیت می کردند. چندین مورد بدون اینکه ما اطلاع داشته باشیم، در غذا تاید می ریختند و همه اسرا مریض می شدند و با این کار ما را شکنجه می دادند.


نحوه آزادیتان چگونه بود؟

پس از اینکه اعلام شد اسرا آزاد می شوند، ساعت 8 صبح بود که مسئولین صلیب سرخ به اردوگاه آمدند. پس از طی مراحل قانونی، حدود ساعت 3 بعد از ظهر تعداد 900 نفر از اردوگاه به سمت مرز خسروی حرکت کردیم. ساعت 3 نیمه شب نیز به مرز رسیده و وارد خاک ایران شدیم و همانطور که گفتم، جمعیت زیادی برای استقبال در آن ساعت نیمه شب آمده بودند.


کلام پایانی؟

از تمامی ملت ایران از مرز خسروی که محل ورودم به خاک ایران بود گرفته تا شهر خنج و روستاها و شهرهای اطراف تقدیر و تشکر می کنم. ما باید قدردان شهدا، نظام و انقلاب باشیم که بهترین آزادی را برای ما به ارمغان آوردند. بهترین پیروزی ما این است که اتحاد و همبستگی خود را حفظ کنیم تا هیچ احدی اجازه دخالت در سرزمین ما را به خود ندهد.

 


۲۵ مرداد ۱۳۹۵