این شهید، برادر شاه را در روستای سیف آباد خنج تحقیر کرد


او آرزوی شهادت داشت و میگفت: اگر اسیر شوم و تکه تکه ام کنند، باز هم دست از امام و آرمانش برنمی دارم و می گویم یا مرگ یا خمینی.

به گزارش خنج کهن، در هفتمین روز از مردادماه سال 1347 پسری چشمان پرفروغش را به روی دنیا گشود که نام "اسداله" زیبنده وجودش گشت؛ او دومین فرزند خانواده بود؛ دوران کودکی را در کنار کانون گرم و صمیمی خانواده بی بضاعتش گذراند و از شش سالگی راهی مدرسه شد و هنوز دوران تحصیلات ابتدایی را به پایان نرسانده بود که انقلاب شروع شد.



او از اولین افرادی بود که در مدرسه، شجاعانه شعار "مرگ بر شاه" را سر داد و همکلاسی های خود را به تظاهرات علیه رژیم پهلوی ترغیب کرد.

اسداله، شیرمردی جسور و شجاع بود، چرا که در دامان شیرزنی از تبار زینب(س) رشد یافته بود که وقتی مسئولان مدرسه شکایت مرگ بر شاه گفتن پسرش را برایش آوردند، مقتدرانه شکایتشان را رد کرد و گفت: من به پسرم افتخار می کنم و خودم نیز همصدا با او هزاران بار مرگ بر شاه می گویم.

مسئولین مدرسه، اسداله را از مدرسه اخراج کردند و تصمیم گرفتند در صورتی به او اجازه آمدن به مدرسه دهند که دست از شعار دادن بردارد، اما او ترک کردن مدرسه را بر کنار گذاشتن مبارزه با رژیم ترجیح داد و در روزی که غلامرضا پهلوی (برادر شاه ملعون)، به دعوت خان سیف آباد به این روستا آمده بود، باز هم دوستانش را گرد هم آورد و همه با هم با شعار دادن، آنها را تحقیر کردند.

اسداله پس از پیروزی انقلاب اسلامی به مدت سه ماه به عضویت بسیج لارستان درآمد و با آغاز جنگ تحمیلی، پس از گذراندن دو دوره شش ماهه و عضویت در بسیج خنج و جهرم، در 14 سالگی صدای رسای امام(ره) را با گوش دل شنید و آمادگی خود را برای مبارزه با رژیم بعثی و رفتن به جبهه اعلام کرد.



او آرزوی شهادت داشت و میگفت: اگر اسیر شوم و تکه تکه ام کنند، باز هم دست از امام و آرمانش برنمی دارم و می گویم یا مرگ یا خمینی.

وقت رفتن به جبهه فرارسید. قرآن را بوسید و دستهای مادرش را فشرد و به او سفارش کرد: اگر شهید شدم گریه نکن که مبادا گریه تو باعث نگرانی مادران دیگر رزمنده ها گردد و مانع از رفتن فرزندانشان به جبهه شوند.

او همچنین مکانی را در قبرستان روستا نشان داده بود که در صورت شهادت، او را در آنجا به خاک بسپارند.

اسداله داوطلبانه به جبهه رفت و با مسئولیت تک تیرانداز در لشکر "محمد رسول الله(ص)"، مردانه با هجوم ناجوانمردانه دشمن مقابله کرد و در تاریخ 22 اسفند 1362 که تنها هفت روز به آغاز سال نو مانده بود، در عملیات "خیبر" در جبهه طلاییه با اصابت ترکش به کتف و کمرش، عیدانه خود را از خداوند گرفت و آرام و سبکبال تا بیکران آسمان پرگشود.

مادر، خبر شهادت پسر دلاورش را زمانی که برای خرید عیدانه به شهر رفته بود در بازار شهر شنید اما صبوری کرد و برای اینکه به وصیت پسرش عمل کند و مادر دیگر رزمنده ها آزرده خاطر نشوند، یک شبانه روز سکوت کرد و شب عید زمانی که جنازه فرزندش را آوردند، گفت: "پسرم فدای علی اکبر امام حسین(ع) ..."

پیکر پاک شهید اسداله حسینی در همان جایی که خودش تعیین کرده بود، در روستای سیف آباد شهرستان خنج به خاک سپرده شد.



فرازی از وصیت نامه شهید اسداله حسینی از روستای سیف آباد شهرستان خنج:

از خانواده ام میخواهم که از رفتن من به جبهه ناراحت نباشند و گریه نکنند، چرا که قرآن میفرماید: "گمان نبرید آنان که در راه خدا کشته شده اند، مرده اند؛ بلکه زنده بوده و نزد پروردگار روزی می خورند"، لذا از آنان میخواهم برای اسلام گریه کنند.

 

انتهای پیام/224224

 


۶ دي ۱۳۹۴